سیب گاز زده و سیب گاز نزده!

همیشه دور و برت چیزهایی پیدا می شوند که دلت نمی آید از آنها استفاده کنی مبادا تمام شوند یا آسیب ببینند و یا حتی از بین بروند...گاهی شمعی زیباست...گاهی جامی بلورین... گاهی جواهری درخشان و گاهی هم شکلاتی هوس انگیز!

 

"سیب" کنار وبلاگم را که می بینم خیلی هوس میکنم که کاش واقعی بود و برش می داشتم و گازش میزدم! اما سیب گاز زده توی این کادر با یک سیب گاز نزده کلی توفیر دارد...این کجاو آن کجا!

 

گاهی نمی دانیم چیزهایی را که داریم و خیلی هم برایمان عزیزند استفاده کنیم یا بگذاریم بمانند و کیف دیدنشان را بکنیم!

شاید بایستی اول با خودمان کنار بیاییم که حس بینایی مان لذتش بیشتر است یا دیگر حواس...

 

 

   + فروغ - ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ٢۸ اسفند ۱۳۸٧

سوء تفاهم

شده تا بحال به جهت محبتی که به شخصی داری بیشتر مراقب باشی تا از ناحیه تو دچار آسیب نشود، اما ببینی که تلاش تو را جور دیگر تفسیر میکند و دست آخر سوء تفاهم پنچه بکشد بر دلهاتان؟ بد دردی است، نه؟!

 

و آواز شجریان می آید که:

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

تا درین حلقه جز اندیشه او نگذارم

 

 

   + فروغ - ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱ بهمن ۱۳۸٧

غوغای موسیقی

عجب نوایی دارد این همنوازی...ساعت ها نت ها بالا و پایین می روند و میچرخند و میلغزند اما دلم از شنیدنش به یکنواختی نمی رود!

عجب نوایی دارد این سولوی پیانو و سه تار!

 

می گویم خدا آخرش که چه؟ سبد سبد شادی، صندوقها خاطره، کپه کپه غم، دریاها عشق و مهربانی و خوبی و زیبایی و بدی و دشمنی آفریدی و نشاندی توی قلبمان و توی روحمان...آخر چرا؟ چه می کنی آن بالا بالاها؟ بغض می کنم تو هستی، گریه می کنم تو هستیَ، شاد و شنگول هم که باشم باز هم تو هستی، در دوراهی های زندگی سرم را بالا می کنم تا ببینم که بگویی کدام را بروم...اما در میمانم آخرش...چرا این همه چیز ساختی؟ این همه آدم جورواجور...قربان بزرگی ات! من درین بازی کم آوردم...میخوام بیام بیرون..میشه؟

 

   + فروغ - ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱٩ دی ۱۳۸٧

عشقی که جان داد!

 و اکنون پس از تمام آنچه به من کرد، آمده و جعبه شیرینی جلویم گرفته و می خواهد دوباره صحبت کنیم ...و علت؟ امروز صبح دادگاه درخواستش مبنی بر "منع اشتغال" من را رد کرد!


 چه روزهایی که در حسرت اندکی از محبتش اشک ریختم، با او حرف زدم، احساسم را گفتم اما او نمی گرفت، نمی فهمید و یا شاید هم تقصیر از طبیعتش بود!


 و اکنون دیگر برایم بیگانه است. در رفتار و صحبتم با اوآنقدر به بن بست خوردم ، آنقدر افتادم، آنقدر از درون فریاد کشیدم که دیگر طاقتی نماند.


 یادم می آید که با چه عشقی او را می نگریستم و دلم ضعف میرفت تا نگاه محبت آمیزی به من کند، نوازشم کند، بنشیند و حرف های قشنگ بزند...اما نکرد. یاد آوردی چیزهای که دل آدم را شکسته، هنوز دلش را می شکند، و هنوز اشک یک "زن" را در می آورد.


 دلم برای آن اعتماد و عشقی می سوزد که به او داشتم و او با "مردانگی" تمام و کمالش، آنچه را که روزی به عنوان همدل و همسرم برایش گفتم به رویم زد، و من را از دورن خرد کرد.


 دلم برای "عشق" ای که زخمی شد و کم کم جان داد، می سوزد....



   + فروغ - ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ٤ دی ۱۳۸٧

 

   + فروغ - ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢٩ آذر ۱۳۸٧

دلتنگ

شده گاهی احساس کنی دلت خالیست و دلتنگی همچون دل ضعفه به جانت افتاده؟

 

من هم اکنون دلتنگم...

 

دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم

 

   + فروغ - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ٢۸ آذر ۱۳۸٧

عشق و خطر

گاهی دلم ضعف میرود تا بی دریغ محبت کنم... می شود کودکی را به فرزندی قبول کرد؟

 

یکی از مشکلات یزرگ آدم زخم خورده ( از ناحیه دل!) اینست که به راحتی نمی تواند به احساس خود و شخص مقابل اعتماد کند چراکه دیگر توان شکسته شدن دوباره را در خود نمی بیند...

 

اما

 

"در عشق بایدخطر کرد"

 

 

   + فروغ - ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ٢٦ آذر ۱۳۸٧

تجربه

پنج سال زندگی مشترک درسهای زیادی برایم داشت...

تا خود را کامل نشناسی وجود ناملایمات در روابط عادی خواهد بود.

 

علاوه بر "فروغ" دو وبلاگ دیگر هم دارم که یکی وبلاگ تخصصی کار و دیگری وبلاگی شخصی که فروغش را می شناسند که هر دو را ماه به ماه دستی میکشم...اما اینجا کلبه دنج خود خودم است و میخواهم تمام مکنونات را به آرامی میان ورق هایش بگذارم...اینجا برایم کلبه گرمی است که از پنجره اش باریدن باران و برف را می بینم، آرام روی صندلی ام می نشینم، فنجان گرمم را میان دستانم میگیرم و خوشبختی در دلم غنج می زند...

 

مشکلات زیادی این دور و برها پلاسند، اما "احساس خوشبختی می کنم".

 

 

   + فروغ - ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ٢٥ آذر ۱۳۸٧

امشب خودم را تحویل گرفته ام!

امشب خودم را برای خودم به شدت لوس کرده ام. می گویند هر ازچندگاهی خودتان را تحویل بگیرید و امشب از همان شبهاست! جهت غلبه بر بی حوصلگی موجود برای "خودم" غذا سفارش داده ام! مجبورم این "خود" ننر را به نوعی وادار کنم تا بنشیند و اندکی مطالعه درسی کند.

 

و به جهت تکمیل پروسه لوس کردن، اس ام اس دوستی را مجددا میخوانم:

 

مهر تو عکسی بر ما نیفکند... آیینه رویا آه از دلت آه

 

   + فروغ - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ٢٤ آذر ۱۳۸٧

بازگشت

بازگشته ام تا افکار و احساسات پنهانم را نمایان کنم. به فروغ کوچک درونم می بالم که هنوز شاداب است گرچه غم ها و ناملایمان آنقدر ادامه پیدا کرده اند که وجودشان بخشی از زندگی عادی ام شده است.

می نویسم...

   + فروغ - ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢۳ آذر ۱۳۸٧